BRT

 بعضی از اوقات حروفی کنار هم قرار داده میشه که مخفف یک کلمه خاصه.مثلآ (کی- ال- ام)که یعنی ...لق مسافر یا همین سامانه اتوبوسهای تندرو تهران که نمیدونم چرا مخففش میشه:(بی-آر-تی) بعضیا میگن ببوسی میرسی تهران پارس.البته بعضی ها بجای کلمهء ببوسی چیزه دیگه میگن ولی من ترجیح میدم که ببوسم تا اینکه کار دیگه ای بکنم . قبل از این توضیح بگم که اگرچه هیچگونه (دقت بفرمائید هیچگونه)رابطه ای با شهردار تهران ندارم  و گرچه ازش خوشم نمیاد از خدمات خوبش تقدیر بکنم چون خوشبختانه اکثر مسئولین در کشور ما دزدند پس چه خوب حالا که همه دزدند لاقل در کنار کار اصلیشون که همانا دزدی و چپاول هست اگر وقت کردند هر از گاهی کاری برای ما انجام بدند که شکر خدا قالیباف مثل اینکه گاهی این کار را انجام میدهد.

به گفته رهبر فرزانهء آزاده مون امسال سال اصلاح الگوی مصرف هست و در این راه برای صرفه جویی خیلی کارا انجام شد مثلآ رای های من و شما چون خیلی زیاد بود شمرده نشد!و من هم برای صرفه جویی تصمیم گرفتم از ناوگان حمل و نقل عمومی استفاده کنم و از محل کارم با اتوبوس بیام خونه.این بی آر تی خیلی عالیه اما فقط نصفه شبا که خلوته یا اینکه بری از سر خط سوار شی و اونهم کولر داراشو و اونم بشینی و باز به شرطی که خودتو به خواب بزنی تا چشمت به چشم پیر مردها نیفته تا مجبورشی جاتو از رو دلسوزی بدی به اونها.

اما من متاسفانه از وسط راه مجبور بودم سوارشم یعنی در ایستگاه انقلاب. بعد از اینکه چند اتوبوس اومد چند نفر پیاده میشدند و چندین نفرتر سوار میشدند نوبت من رسید.حالا این سوار و پیاده شدن هم دردسری داشت فراتر از دردسرهای مترو.مثلا ماموری که در ایستگاه بود به یکباره برای کمک به مسافرین برای پیاده شدن دست آنها را میگرفت و میکشید پایین و در این راه به اشتباه دست پیر مردی را کشید و پایین آورد و بعد از اینکه اتوبوس حرکت کرد پیرمرد دادش به هوا برخاست که چرا همچین کردی من اصلآ نمیخواستم پیاده بشم و ... و درود فراوان نثار خواهر و مادر مامور و نظام فرستاد.بالاخره من هم سوار یکی از اون کولر داراش شدم و از شانس من تقریبآ یک نفر پیاده شد و درست در زمانی که تصور میکردم عمرآ نمیشه سوار شد دیدم در وسط اتوبوس قرار گرفتم و هفده نفر دیگر نیز بعد از من سوار شدند!و من احساس کمبود اکسیژن کردن.در راه یک دستم را روی جیب پشتی قرار دادم هم مورد تجاوز به عنف قرار نگیرم و هم جیبمو نزنن و با دست دیگر آوازان شدم. بعضی هم با دودست آویزان میشدند مانند گوسفندهای یخ زدهء آویزان در قصابی.بوی سیر و سرکه و عرق و اوره هم در اتوبوس طنین انداز بود.گاهی هم در اثر ترمزهای شدید بوهای دیگر هم اضافه میشد.بعضی هم هی زرتو زرت عطر افشانی میکردند فضا را به گمان آنکه (بگو...برسی تهران پارس)حتی اگر این جمله واقعیت داشته باشد ما قرار نبود به تهرانپارس برویم بلکه مسیر برگشت بود از تهرانپارس به آزادی و دوستان مسیر را اشتباه متوجه شده بودند و برای همین قارتو قارت عطرآگین میکرندن فضا را!

جونم براتون بگه که اتوبوس پشت چراغ قرمز بهبودی بود که دو نفر از خس و خاشاک در آنسوی خیابان تصادف کرده بودند و درگیر شده بودند و کله ها به سمت آنها چرخید و بعضی پنجره باز کردند و کله را بیرون کردند و تماشا میکردند که اتوبوس درست در زمان برخورد کلهء خس به دماغ خاشاک حرکت کرد و همه را نا امید نمود.به ایستگاه که رسید با باز شدن درنسیم ملایمی از بیرون به درون وزید که از باد کولر موثرتر مینمود.یکی گفت:کولر ایستگاه بهتر از کولر داخل کار میکنه!با بدبختی به آزادی رسیدیم و یکی عذر خواهی کنان خودشو به من میمالید و عبور کرد من که خوشم نیومد بخصوص که متاهل هم هستم ولی گویا دیگران خوششون میومد چون چند نفر دیگه هم این کار رو کردند و گاهآ عذر خواهی هم میکردند.من به شدت کفری بودم اصلآ دوست نداشتم پدر بدی برای بچه های آینده ام باشم اما مجبور بودم تن بدم تا زودتر اتبوس خالی بشه شاید منم این یک ایستگاه باقی موندرو بشینم که نشد. یکی از همشهریان عزیز با عجله به قسمت خانومها نزدیک شد و داد زد: عباس...عباس....همه تعجب کردند که این عباس آقا کیه که تو زنونه سوار شده!؟من گفتم:آقا اونا  که همه خانومند؟گفت: میدونم داداش فک کردی خرم؟ من با مادر عباس کار دارم! خلاصه مادر عباس آقا یا خود عباس آقا (نمیدونم) با چادر پیاده شد. ایستگاه بعد که ایستگاه آخر بود و ترمینال همه پیاده شدیم و همه نیز در پیاده شدن عجله داشتند.به محض پیاده شدن هر کسی بهت میرسید مسافرکش بود و میخواست تورو به یه سمتی ببره یکی همدان یکی رشت یکی چالوس یکی دربست!یکی کرج و یکی....اما من مستقیم رفتم سر خط و از اول سوار یکی از همون اتوبوس کولر دارای بی آر تی شدم و نشستم و خوابیدم و تا تهرانپارس رفتم  

/ 12 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

سلام ای دوست ِ جديد . خوندمت . ممنون كه خونديم . بازم بيا آپ كردم .

سارا (سایبان عشق)

سلام. خوبه به مقصد رسيدي ديگه! ولي خداييش از ملاحضات مردم و عطر آگين كردن فضا!!!! خندم گرفت! چه حالي داشتي اونجا!!! [قهقهه]

لیلا

سلام دوست عزیز منو یادتون می آد ؟ امروز بعد از 4 سال وبلاگتونو دیدم و خیلی خوشحال شدم که هنوز هم به همون زیبائی قبل می نویسید ، واقعا خوشحالم کردید همیشه موفق باشید مثل حالا...

مریم

سلام... متن بسیار جالبی بود. امیدوارم مثل همیشه موفق باشی. *مریم* (سه سال و چهار ماه...!)

خاله ریزه(حامی)

سلام دوست عزیز طبق روال هر سال قرار وبلاگی وبلاگ نویسان در بازارچه خیریه پیام امید روز جمعه اول آبان ماه از ساعت 2 بعد از ظهر تا 6 عصر برگزار میشه منتظر حضور پر مهرتون هستیم موفق باشین

سارا (سایبان عشق)

سلام. گفتم شايد چيز جديدي توي وبلاگت نوشته باشي! به هر حال... از اينكه به يادم بودي خيلي خوشحال شدم.

ساروی ریکا ...///

نگفتی بی تو در این ویرانه غربت سرد. دلم دیوانه و سرگردا... بدست باد بیرحم اسیر است ؟

صادق

سلام وب زیبایی داری سری به وب من بزن مرسی منتظرم اما بهترین وبلاگ یادت نره اخر هست

سعید

درود. خيلي از مطالبتو خوندم.خوشحالم كه آخرش معلوم شد ايدز نداري. فقط چون زمينه وبلاگت تيرس چشمو اذيت ميكنه. نظرت در مورد تبادل لينك چيه؟ موفق باشي.